همیشه
میگن
هر وقت
دلت
می گیره
و کسی رو هم نداری که باهاش حرف بزنی حرفاتوبنویس شاید اینجوری آروم بشی
و یه ذره از غصه هات کم بشه
پس مینویسم تا شاید دلم آروم بشه...
ولی نوشتن همیشه واسه من کار سختی بوده چون همیشه وسطش کم میارم ولی میخوام از اینجا شروع کنم که :
آدم وقتی عزیزی رو از دست میده هیچ وقت نمیتونه عزیز دیگه ای رو جایگزینش کنه
شاید از این آدمای عزیز تو زندگیت زیاد بیان و برن ولی هیچ عزیزی، عزیز اولت نمیشه
آدما با ازدواج وارد یه زندگی جدید میشن و شرایطشون با قبل خیلی فرق میکنه شاید نتونن یه سری از کارای گزشتشونو ادامه بدن یا خیلی محدود میشن و یا دیگه حتی نمیتونن از عزیزتریناشون یادی بکنن ، آدما با ازدواج شاید اختیارات ظاهریشونو از دست بدن اما هیچ وقت اختیارات باطنیشونو از دست نمیدن ، یعنی فکر و ذکرو خاطراتشون واسه خودشون باقی میمونه
پس میتونن همیشه یاد عزیزشونو توی ذهنشون و توی دلشون و از همه مهمتر توی قلبشون نگه دارن....
تو مرا میفهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من خواهی ماند...
تقدیم به کسی که دیگه نمیتونم مال اون باشم ولی دوست دارم بدونه که همیشه یاد و خاطرش توی قلبم باقی می مونه
همه
لرزش دست ودلم
از آن بود
که عشق
پناهی گرد
پروازی نه
گریز گاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهزه آبیت پیدا نیست.
***********
و خنکای مرهمی
بر شعله زخمی نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست
***********
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و رنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
برآرامش آبی وسبزه ی برگچه
براغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست.
سلام من به محرم محرم گل زهرا
به لطمه های ملائك به ماتم گل زهرا
سلام من به محرم به تشنگی عجيبش
به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش
سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی
سلام من به محرم به كربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش
سلام من به محرم به حال خسته زينب
به بينهايت داغ دل شكسته زينب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
سلام هستی من
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند.
وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست.
ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست
ساعت حدود نه شب بود . وسیله نداشتم . معطل تاکسی بودم . توی یه دقیقه نزدیک ده دوازده تا ماشین مدل دار جلوی پاهام بوق زد اما سوار نشدم . چون من که دنبال این برنامه ها نبودم . خلاصه زد و یه تاکسی سوارم کرد . تو راه داشتیم می رفتیم که یه دفعه تاکسی تصادف کرد . مجبور شدم پیاده بشم . بدشانسی این بود که بد جا بودم .
دیگه چاره ایی ندیدم و مجبور شدم پیاده حرکت کنم .
توی راه یه بی ام وه خیلی خوشکل مشکی رنگ جلو پام ترمز زد . دلم واسه بی ام وه غش رفت اما میترسیدم چون نمیدونستم رانندش کیه و چی کارست ؟
با خودم داشتم فکر میکردم یه بار امتحان کنم سوار شم . تا مقصد برسم حتی اگه شماره داد میگیرم اما تلفن نمیزنم .
تو همین فکر بودم یه دفعه بی ام وه که یه مقدار با فاصله وایساده بود بهم نزدیک شد .یه خانم دختر از داخل ماشین که تنها راننده بود گفت : آرزو خانم مثل اینکه اینکاره ایی واسه همه ناز میکنی آره ؟ میدونم دودلی بیا بالا .
باورم نمیشد این الیکا یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود . اون منو شناخت اما من اونو نشناختم .
سریع تو هاج و واجی با یه سلام تصمیم گرفتم سوار بشم .
سوار شدم کلی روبوسی و بعد هم حرکت .
سر حرف و یاد دبیرستان باز شد تا نزدیکای خونه بحث به اینجا رسید که تو زیاد وضع مالی خوبی نداشتی چی شد بی ام او سوار شدی ؟ من این همه جون کندم آخرش هیچ .
با یه خنده جوابم داد :عرضه نداشتی بی عرضه . اینروزا شوهر خوب رو بر بزنی .
گفتم آهان پس بگو شوهر خوب خرده به تورت .از این شانساهم کاش گیر ما بیاد .
گفت : به این آسونی نیست من از اون پسر گداهاش باهاشوندوس شدم هرچی گفتن گفتم چشم تا اینکه تو این بازیا با این پولداره آشنا شدم بعد از کاراش باهاش میرفتم بیرون واسش اشوه میومدم تا خر شد .
گفتم اما من اینکاره نیستم .
گفت نمیخواد اینکاره باشی یه داداش خرتر از خودش داره میخوای واست ردیفش کنم .
اصلا ماتم برده بود نمیدونستم چی بگم .
با کلی زبون بازی الیکا گفتم اگه راضی بشه بدم نمیاد .
اونش ب خداحافظی کردیم و گذشت تا اینکه چند روز بعد زنگ زد و گفت مخشو زدم میخوان با خاناده فعلا بیان خواستگاری به سبک سنتی ایرونی تا ببینن چی میشه . کم نیاریا .
ما خونمون وسط شهر تهران بود و اونا بالای شهر ساکن بودند . بعید می دونستم جور بشه .
روز خواستگاری اومدن خیلی رسمی همه چیز برگزار شد و رفتند تحقیقات ساده ایی انجام دادیم خب بد نبودند .ما هم موافق شدیم تا نامزدی هم برگزار د .
بعد از نامزدی هرشب بیرون می رفتیم کارم رو یه شیفته کردم تا بیشتر باهاش باشم .
اسمش کامبیز بود میگفت بهش بگم کامی جون .
خیلی احساساتی نشون میداد .
میگفت من بوسه رو خیلی دوست دارم . با خودم میگفتم خب دوست داشتنش نیازه بذار خوشحالش کنم .
هی بوسه پشت بوسه توی یه نامزدی دو ماه با این بوسه ها و لب گرفتن ها کار رسید به جایی که هرشب میبردم خونه و سوء استفاده میکرد .
منم میگفتم چه حالا چه دو ماه دیگه بعد از مجلس عروسی فرقی نداره بذار دلش خوش باشه یه دفعه نخوره تو ذوقش .
دو ماه تموم شد و پدرش تماس گرفت و با کمال پر رووی گفت مننصرف شدیم .
خب پدرم به رحمت خدا رفته بود فقط یه مادر از خودم احساسی تر و ساده تر داشتم که از بعد از پدرم افسرده شده بود . تک فرزند بودم . کسی نبود تو دهنشون بزنه . خودم تماس گرفتم باکامی علت رو جویا شدم گفت من تو رو امتحان کردم دیدم وقتی به همین راحتی لبات رو روی لبهایمن میذاری اونم قبل از ازدواج بعد از ازدواج لبات رو رولبای کی میخوای بذاری دخرت رزه فاسد .
کلی دلم شکست اصلا انتظار نداشتم .
کلی بد و بیرا گفتم و متهمش کردم تو با احساس مکن بازی کردی و از من سوء استفاده کردی .
گوشی رو قطع کردم و پشت سرش سریع با الیکا تماس گرفتم .
الیکا اول جواب نمیداد تا اینکه بعد از چند ساعت آخرای شب جواب داد . انگار داشت یواشکی حرف میزد .
به من گفت خره اونش ب دیدمت سر خیابون گفتم اینکاره ایی وقتی گفتم خواستگاری گفتم خودت حرفه ایی هستی گوشی میاد دستت باید چی کار کنی .
این دو تا داداش پد ر و مادرشون ساختگیه .
جواب تحقیقاتونم پول این دو تا داداش بود که مثبتش کرد .
تو باید تو این دو ماه تیغشون میزدی یا مخشو میزدی که زن دو تا داداشی بشی اونوقت عقدت میکرد .منم رسما زن داداش بزرگم عرفا زن هر دوتاشونم . اینا یه حرم سرای ایرونی میخوان فهمیدی .
اون دید ساده ایی این دوماه ازت استفاده کرد.
پس از شنیدن حرفاش کلی اعصبانی شدم و فشار عصبی بهم زدم . غش کردم و افتادم .
بعد از به هوش اومدن به خودم گفتم عیب نداره بوسهات حرومش این حقته که ساده بهش دلدادی . طمع کردم چوبشم خوردم .
آخه اینجور اشنایی و ازدواج مگه میشه .
یعنی از ازدواج فقط بوسه و هم آغوشی معنی میده .
حیف که بوسه هام حروم شد .
حیف که دلم رو از دست دادم .
دل تنگم دل تنگ از این دنیا
دل تنگم دل تنگ از این صیاد
بوسه های عاشقانه عاشق دل شکسته آرزو برایش عشق ارزو میکنیم تا بوسه های عاشقانه اش هدر نرود
خانمها . . . آقایان
قدرت خرید من بالاست ستاره دیشب مرد نه از سرطان یا یک تصادف هولناک تنها از یک عفونت ساده . . . شنیده ام در آنسوی شهر کلاسی ست که آخر هفته تور خنده گذاشته است . . . و کودکی کنار جوی با موشهای مرده بازی می کند . . . و شب زیر برف پشت شیشه ی رستورانی شیک آب تلخ دهان خویش را می بلعد . . . در شهر من دخترکان کبریت فروش کنار رویاهای سوخته شان حرام می شوند . . . و خواب بادبادکهای پسران به بوس کابوس های شبانه از هم می درد . . . یادم باشد دروغ چیز بدی ست نزول ٬ فریب ٬ خیانت دزدی ٬ انباشتن مال فخر ٬ تحقیر و ظلم و ستم به آنکه ندارد یا نمی تواند . . . چیز بدی ست چرا که هر روز بر قطر شکمم می افزاید کلسترول خونم بالا می رود و یک روز مثل سگ خواهم مرد . ای کاش خانه ای بود که در یک کف دست جا می شد . . آنگاه می توانستم شش دانگش را به نام بزنم . . . و حلقه هایی تراش خورده از حلبی که النگوی دستان خالی ی دخترکان کنم . . . و کبابی از نان خشک که عطر اشتها آورش تا فرسنگها در فضا بپیچد . . . و همه گرسنگان را سیر کند . . . آری . . . قدرت خرید من بالاست . . نیمه شب وقتی که خسته از کار باز می گردم پیش چشمت باز دستهای خالی ام را باز می کنم . . . بوسه ات بر دستان من خنجری ست به قلب اینهمه تاریکی . . .

وقتی جای خنده ـ غم می شینه روی لبام
تشنه ی نوازشم خسته از خستگی ها
وقتی دستای من گرمی دستی می خواد
وقتی یه لحظه خوشی به سراغم نمی یاد
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
ما همیشه عاشقه - تو همیشه عاشقی تویی که مسبب لذت دقایقی
به تن مرده ی من تو می تونی جون بدی به رگهای خشک من قطره قطره خون بدی
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
وقتی شب می رسه آ سمون سیاه می شه
غم و غصه تو دلم قد یه دنیا می شه
وقتی دستای تو خونمون در میزنه دل من پشت دیوار از خوشی پر پر می زنه
تو می تونی غما مو خاک کنی
گونه های خیسمو پاک کنی
تو می تونی
تو می تونی دلمو شاد کنی - منو از دردو غم آزاد کنی
تو می تونی
عید غدیر به مسلمان مخصوصا سادات
امیر قافله عشق تخت و تاج نداشت خیال داشتن قصر و برج عاج نداشت
نخواست گرد زمین روی دامنش باشد که مالکیت باغ خدا خراج نداشت
بهای قصر بهشت است ذکر او هرچند میان تیره دلان سکه اش رواج نداشت
به زیر سایه نخلش رطب چه شیرین است که برکت شجرش را درخت کاج نداشت
پل قیامتشان بود درسقیفه شکست علی به بیعت نا اهل احتیاج نداشت
التماس دعا
مبارک باد
کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه
یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد
اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است! زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به ديدنتان آمده است.
زندانى گفت: كدام يكى ؟
زندانبان گفت: مرا مسخره كردهاى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتادهام
2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مىرفتند، يكى از آنها يكباره ذوق شاعرانهاش گل كرد و به ديگرى گفت: «خورشيد پديده زيبايى است، ولى فقط روزها نورافشانى مىكند كه هوا روشن است و اين هنر نيست كه خورشيد در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شبها، آن هم شبهايى اين قدر تاريك…»
3- سؤال: چكها و اسلاوها از كجا مىدانند كه كره زمين گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپرياليستها را بيرون كردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند
4- گدايى در خانهاى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بيرون در ايستاده است.
ارباب: بگوييد برود. ما عصا لازم نداريم
5-گدايى با حالت گريان و نزار به خانمى گفت: شما بايد موقعيت مرا درك كنيد. خيلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مريض، بچههاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستيد؟
من پدر خانوادهام.
6- مرد مستى وارد يك آتليه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً يك عكس دسته جمعى از ما بيندازيد. عكاس با تجربه سرى تكان داد و گفت: تا من دوربين را آماده مىكنم شما به صورت نيم دايره بايستيد.
7- پسر كوچكى از مادرش پرسيد: وقتى كه من به دنيا آمدم تو كجا بودى؟
در بيمارستان عزيزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مىخواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: هميشه همين طور است، هر وقت به خانه مىآيم، كسى نيست.
8- در يك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حين سخنرانى گفت: از آن مىترسم كه ما پزشكان در اين دنيا دوستان زيادى نداشته باشيم.
صدايى از آخر سالن: در آن دنيا كمتر!
9- كشيشى سر كلاس درس از بچهها پرسيد: بايد چه كار كنيد تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: بايد گناه بكنيم آقاى كشيش.
10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسيد: چه موقع يك سرباز مىتواند بدون اجازه از پادگان بيرون برود؟
يك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گير نمىافتد.
11- جناب وزير به مرخصى مىرود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن تصميم مىگيرد كار بدنى بكند. بنابراين به نزد روستايى مىرود و از او تقاضاى كار مىكند. روستايى او را به داخل انبار بزرگى مىبرد كه كوهى از سيب زمينى روى هم انباشته شده و از آقاى وزير مىخواهد كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى جلو روستايى مىايستد.
روستايى: براى روز اول كار سخت و سنگينى بود؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميمگيرى باشم خسته شدم.
12- پيرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه دائماً آدامس مىجويد. پيرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد كه مىخواهيد با من حرف بزنيد تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من كاملاً كر هستم.
13- يك فرانسوى در شهر مونيخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه كمك مىطلبيد. يك نفر از اهل محل كه روى پل ايستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مىرفتى شنا ياد مىگرفتى نه زبان فرانسه.
14- در يك بار دو مرد مست با هم صحبت مىكردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خيابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همينطور.
كافهچى به يكى از مشتريان كه محو اين گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته اين برنامه به همين شكل اجرا مىشود. آخر اين دو تا پدر و پسر هستند.
15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مىزد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مىكردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مىزد؟
پدر: البته كه مىزد. همچنين پدر او…
پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.
16- پسرى براى هديه تولدش از پدرش تقاضاى يك هفت تير واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پريده؟
پسر: من يك هفت تير درست و حسابى واقعى مىخواهم كه بتوانم با آن خوب شليك كنم.
پدر: ديگه بسه، حرف حرفه منه يا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر يك هفت تير واقعى داشتم…
یادم باشد خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران است!
یادم باشد خوبی ها دارن فراموش می شن!
یادم باشد ما هم روزی پیر می شویم و ناتوان!
یادم باشد که باران نباریده است!
یادم باشد تنهایی زجرآور است!
یادم باشد . . .
برف سنگینِ زمستون همه چی رو کرده پنهون
آدمای شهر برفی خوابیدن تو خونههاشون
آدمک برفی خسته روی برف و یخ نشسته
چشماشُ به انتهای شبِ بیستاره بسته
دگمهی لباسش از سنگ ، دلش از خواب زمین تنگ
کلاهش یه سطل خالی ، رو لباش خندهی کمرنگ
دور گردنش یه شاله ، چشماش از جنس ذغاله
اون میخواد راه بره اما میدونه که این محاله
تنها همین آدمک از خواب زمین با خبره
یخ زده اما هنوزم از من و ما زندهتره
آدمک دلش شکسته ، از نشستن شده خسته
برای رفتن از اینجا برف و یخ راهشُ بسته
تن اون تو یخ اسیره ، دوس داره که پَر بگیره
حاضره برای فتحِ «یک قدم» حتا بمیره
تیلههای داغ اشکش روی گونههاش نشستن
پیچیده تو گوشِ کوچه صدای تُردِ شکستن
هق هقِ گریهی تلخش توی شب بلنده اما
بَسکه یخ بسته دلامون صداشُ نمیشنویم ما
تنها همین آدمک از خوابِ زمین باخبره
یخ زده اما هنوزم از منُ ما زندهتره
فردا بچههای کوچه دیدن اون رفته از اینجا
اما انگار جای پاهاش روی برف نمونده برجا
روی برفا باقی مونده ، اثرِ یه جای خالی
یه دونه سطل شکسته ، با دوتا چشمِ ذغالی...
..:: اثری از : یغما گلرویی ::..
| آيا ميدانستيد که شاهنامه فردوسی ۷۵۰۰۰ بیت دارد؟ آيا ميدانستيد که در نقوش دیوار نگارهای همدان متعلق به دوازده هزار سال پیش صلیب شکسته نازیها دیده می شود؟ آيا ميدانستيد که نظریه دهکده کوچک جهانی مک لوهان توسط ارد بزرگ رد شده است؟ آيا ميدانستيد که زیباترین مجسمه تاریخ ایران مجسمه برنزی نادر شاه افشار است؟ آیا میدانستيد که ایرانیان اولین بار نمایش های همگانی (تئاتر) را اجرا نموده اند و همانها گریم و ساخت نقاب را در ۱۵ هزار سال پیش پایه گذارده اند؟ آيا ميدانستيد که لاک پشت در بين جانوران جهان، طولاني ترين عمر را دارد و ممکن است تا۱۵۰سال عمر کند؟ آيا ميدانستيد که پروانه هرکول استرالياي که فاصله دو نوک بالهاي آن در حالت گسترده سي و پنج سانتي متراست، بزرگترين پروانه جهان است؟ آيا ميدانستيد كه اندونزي چهارمين کشور پر جمعيت دنيا بعد از چين و هند و آمريکا مي باشد؟ آیا میدانستید که بزرگترین سوسمارهای جهان رودخانه سرباز در سیستان و بلوچستان ایران است؟ آیا میدانستید كه ایرانیان ۳ هزار سال پیش با پیل های الکتریکی بزرگ خانه های خود را روشن می کردند؟ آيا ميدانستيد که انسانهاي امروزي بطور متوسط شش سال از عمرش را تلويزيون نگاه مي کند و شش سالش را هم صرف غذا خوردن ميکند و يک سومش را هم ميخوابد؟ آيا ميدانستيد که قدیمی ترین شاهنامه در فلورانس زیر نظر پرفسور "پیر مونته سه" نگهداری می شود؟ آيا ميدانستيد که پروانه ها، چشم هاي مرکب دارند که تعداد آنها گاهي به هجده هزار مي رسد؟ آيا ميدانستيد که ما حتي در روزهاي ابري هم در معرض اشعه بنفش خورشيد مي باشيم، بين هفتاد تا هشتاد درصد از اين نور ميتواند به راحتي از ابرها ردّ شوند؟ آيا ميدانستيد که نمک از پنج هزار سال پيش در سفره ما انسانها بوده است؟ آیا میدانستید که گرم ترین نقطه جهان نقطه ای بنام گندم بریان در کویر لوت ایران با ۷۵ درجه گرما می باشد؟ آيا ميدانستيد که بزرگترین فیلسوف غرب "فردریش نیچه" می گوید راستگو ترین مردم جهان ایرانیان هستند؟ آيا ميدانستيد که پيشاني انسان مرکز دماي انسان است يعني اگر شما دماي پيشانيتان را تغيير دهيد دماي بدنتان هم به همان انداره تغيير ميکند؟ آیا میدانستید که زیباترین کاریکاتور تاریخ "یاد" نام دارد و طراح آن ارد بزرگ است؟ آیا میدانستید که نادرشاه افشار تا بیست و پنج سالگی با مادرش برده و اسیر ازبکان بوده است؟ آيا ميدانستيد که پژوهشگران عمر انسان عصر حجر را نوزده سال برآورد نموده اند؟ آيا ميدانستيد که شهر بيت المقدس بين سالهاى 538 تا 332 قبل از ميلاد مسيح تحت حاکميت ايران بود، در آن دوران کوروش کبير پادشاه ايران بود؟ آيا ميدانستيد که 60% کساني که در سوئد ازدواج ميکنند ، بعدا طلاق ميگيرند؟ آيا ميدانستيد که در طول قرون وسطي همه تصور ميکردند که قلب مرکز هوش و درايت انسان است؟ آيا ميدانستيد كه شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است؟ آيا ميدانستيد كه دلفین ها همانند گرگ ها هنگام خواب چشم هایشان را باز می گذارند؟ آيا ميدانستيد كه وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی از دلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد؟ آيا ميدانستيد كه با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست؟ آيا ميدانستيد كه گرانترين لباس هندي (ساري) در جهان كه در كتاب ركوردهاي گينس هم ثبت شده است و اين ساري ابريشمي قيمتي معادل 40 لك روپيه برابر با 100 هزار دلار آمريكا دارد. سنگها و جواهراتي كه در اين لباس به كار رفته عبارتست از : الماس، طلا، پلاتين، نقره، زمرد سبز، ياقوت سرخ، ياقوت زرد، چشم گربه!، ياقوت كبود، مرواريد و مرجان |
هو
صبور باش
این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به
وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را
دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف
پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد
و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما
مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و
باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید
- انگشتان من کی در میان؟
پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.
دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان
را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی
فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان
ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما
فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.
مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال
عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.
ــــــــــــــ خیلی وحشتناک بود نه؟گاهی بدون اینکه بفهمیم بی دلیل بزرگترین ضربه رو به عزیزترینامون می زنیم به قول خودت چکش نزنم تا بامو بالا بیارم بهت بگم. اگر تو این یکسال دلت رو شکوندم ازت عضر میخواهم و قول میدم به هنگام دلخوری و عصبانیت بیش از انتقام بهت عشق بورزم و با تو صحبت کنم .از تو هم همینو میخوام این چند وقت اخیر گاهی که عصبانی می شی صدات بالا می ره و این تن صدای بلند من رو آذار می ده وروحم رو به درد میاره .خوهش می کنم مراعات کن نذار یک لحظه هم این فکر از ذهنم خطور کنه که نکنه.....؟!
دوست دارم ـــــــــــــــــــ
| شار} رایگان ایرانسل |
|
|
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

موبايلتو چيكار كردي هر چي زنگ مي زنم ميگه گوسفند در گله نمی باشد !
مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد ، زن مكالمه رو كشف و شایعه را اختراع کرد
مردكشاورزی راكشف كرد وغذا اختراع شد ، زن غذا را كشف و رژیم غذایی را اختراع کرد
مرد دوست داشتن را كشف كرد و عشق اختراع شد ، زن عشق را كشف و ازدواج را اختراع کرد
مردتجارت را كشف كرد و پول اختراع شد ، زن پول را كشف كرد وخرید كردن را اختراع کرد
از اون به بعد مرد چیزهای زیادی كشف كرد ولی زن همچنان مشغول خرید بود !
اگه خسته ای به من تکیه کن
اگه تنهایی بیا پیشم
اگه بی پناهی پناهتم
اگه پول می خوای مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !
این اس ام اس را تنها افراد خوشتیپ و خوشکل می تونند بخونند :
!@#$%^&*
چیه ؟ نکنه توقّع داری بتونی بخونیش !
۱- زندگي عشق است عشق افسانه نيست آنکه عشق را آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست که کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي.
۲- چشم در راه دقايق يا اسير لحظه ها باز با پايي برهنه در کوير لحظه ها گرچه لبخند است بر روي لبانم ، آ ينه خسته هستم از عبور دير دير لحظه ها.
۳- زندگي دفتري از خاطرهاست،يك نفر در دل شب ،يك نفر در دل خاك،يك نفر همدم خوشبختي هاست ،يك نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد،ما همه همسفريم.
۴- من فردا فهميدم که فردا را اميدي نيست....
و همين آغاز زيباست
و پايان ها را هيچ گاه اميدي نيست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن ميرسي
و من به جاده ي عشق ورزيدن به تو.
من هرگز از تو نميخواهم که با من به انتهاي جاده برسي،
تنها،
آرزويم اين است که در اين جاده عشق را لمس کني و محبت پاک و ناب را.
پس بيا آغاز کنيم راهي را که پاياني ندارد،
بيا به امروز بيانديشيم فردا را اميدي نيست....
۵- اون به من گفت:
به نظرت من قشنـگـــــ ــــم؟ من گفتم : نه.......
اون پرسيــــد که تو مي خواي من پيشــــت باشم؟ من گفتم : نه......
اون به من گفت: اگه من يه روز ترکـــت کنم تو برام گــــريه ميکني؟
من گفتم : نه.......
اون در حالي که گريه ميکرد و مي خواست بره که من دستش رو
گرفتم و گفتم: از نظـــــر من تو قشــــــنگ نيستــــي بلکه زيبايي......
من نميخوام تو پيشم باشي بلکه نيـــاز دارم که تو پيشم باشي
و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم.
۶- نيمه شب آواره وبي حس وحال...درسرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز کرديم در خيال...دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت...يک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به ياد آورد اول بار را...خاطرات اولين ديدار را
آن نظربازي و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او...هم نشين و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي...اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر...واي از آن عمري که با او شد بسر
مست او بودم زدنيا بي خبر...دم به دم اين عشق.
۷- زندگي معجون تلخيست که همه ما مجبور به چشيدن آنيم،پس مي چشيم به ياد کسي که دوستش داريم و خبر ندارد دوستش داريم!خبر ندارد....!
۸- سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني.
۹- عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم غرق شد .
۱۰- دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي .
۱۱- داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند ...... تبسم نگاه تو نشان عشقي آشناست ...!
۱۲- خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني .
نگاه اول تو عشق درون من را
احیاء و زنده کردست چشمان بسته ام را
من دیده ام رو بستم گویی که هیچ ندیدم
اما نشد ببندم چشم و دل ترم را
من راز نرگسانت شاید که فاش کردم
زیرا که سرّ خود را دیدم شد آشکارا
اکنون نده عذابم ای یار دلنوازم
آخر مگر چه کردم گشته ام سنگ خارا
تاب وتوان ندارم گر تو نکنی یادم
در این بهار زیبا یارا برس به دادم
|
گفتم چرا غمگینی؟گفت:آخه انتظار داشتم، توقع داشتم، گفتم مگر انتظار داشتن غم و غصه داره ؟! گفت: به اندازه اش نه ولی من توقع و انتظارم زیاد بود خیلی زیاد،حالا دیگه........!
|
تو مستاجر منی هر چند اجاره رو دیر میدی
ولی هیچوقت بیرونت نمیکنم